لغت نامه دهخدا
خراشان. [ خ َ ] ( نف ) خراشنده. ( یادداشت بخط مؤلف ). || ( ق ) در حال خراشیدن. ( یادداشت بخط مؤلف ).
خراشان. [ خ َ ] ( نف ) خراشنده. ( یادداشت بخط مؤلف ). || ( ق ) در حال خراشیدن. ( یادداشت بخط مؤلف ).
خراشنده یا در حال خراشیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 قبول انعام بدمعاشان به خودگوارا مگیر بیدل کهمیشوند اینگلو خراشان چو استخوان از نواله پیدا
💡 زن و مرد بلد جمله لِاَجل تلخی موتش خراشان وجه، گریان چشم، بریان قلب و آزرده است
💡 به پیش شاه شد شهرو خروشان به فندق ماه تابان را خراشان
💡 نهایتاً نوع تماس مشخصکننده نوع سایش خراشان است،دو نوع سایش خراشان عبارتند از دو جسمی و سه جسمی.
💡 ای به رای و لمعه رای جهان آرای خویش چهره خورشید رخشان را خراشان داشته