لغت نامه دهخدا
خجسته سفر. [ خ ُ ج َ ت َ / ت ِ س َ ف َ ] ( ص مرکب ) آنکه سفر او خجسته است. آنکه سفرش خیر است. آنکه سفرش میمون است. مبارک سفر. متبرک سفر. باسعادت سفر:
زان خجسته سفر این جشن چو باز آمد
سخت خوب آمد و بایسته بساز آمد.منوچهری.
خجسته سفر. [ خ ُ ج َ ت َ / ت ِ س َ ف َ ] ( ص مرکب ) آنکه سفر او خجسته است. آنکه سفرش خیر است. آنکه سفرش میمون است. مبارک سفر. متبرک سفر. باسعادت سفر:
زان خجسته سفر این جشن چو باز آمد
سخت خوب آمد و بایسته بساز آمد.منوچهری.
آنکه سفر او خجسته است آنکه سفرش خیر است.
💡 تو را، بمنزل ملک است روی باش هنوز کزین خجسته سفر در نخست فرسنگی
💡 در این خجسته سفر بخت هم عنان تو باد رونده خنک جهان هم به زیر ران تو باد