ختم کردن
مترادفها
تمام کردن، پایان دادن، به پایان رساندن
متضادها
شروع کردن، آغاز کردن
لغت نامه دهخدا
ختم کردن. [ خ َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) بپایان بردن. منتهی کردن. اختتام. تمام کردن. به آخر رساندن. به انتهاء رسانیدن: و این کتاب را از برای فال خوب بر روی نیکو ختم کرده آمد. ( نوروزنامه خیام نیشابوری ).
رو که جهان ختم کرده بر تو جهان داشتن.خاقانی.سعدیا قصه ختم کن به دعا
ان خیرالکلام قل و دل.سعدی.تمام ذکر تو ناکرد ختم خواهم کرد.سعدی.ختم سخن بدین دو بیت کردیم. ( گلستان ).
|| تکمیل کردن. کامل نمودن.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - به آخر رسانیدن انجام دادن تمام کردن. ۲ - مهر کردن. ۳ - قر آن را از اول تا آخر خواندن.
جمله سازی با ختم کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بر دعا خواهم ثنا را ختم کردن بعد ازین ز آنکه ابرامم ز حد بگذشت و دور اندرکشید
💡 مر این گفتار بر ما حتم کردن سخن را در ولایت ختم کردن