لغت نامه دهخدا
خاک تاریک. [ ک ِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) کنایه از جسد و قالب آدمی بود. ( برهان قاطع ) ( انجمن آرای ناصری ). قبضه خاکی که سرشت انسانی از آن است.
خاک تاریک. [ ک ِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) کنایه از جسد و قالب آدمی بود. ( برهان قاطع ) ( انجمن آرای ناصری ). قبضه خاکی که سرشت انسانی از آن است.
کنایه از جسد و قالب آدمی بود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 عقلها حیران شود کز خاک تاریک نژند چون برآید این همه گلهای نغز کامگار
💡 ندانستم ای خانه ویران شوی ابا خاک تاریک یکسان شوی
💡 صفایی ده این خاک تاریک را که به بیند این راه باریک را
💡 دگر روز چون مهتر سوز چهر بگسترد بر خاک تاریک مهر
💡 چو مقصودی نبود از هرچه گفتیم میان خاک تاریک آرمیدیم
💡 جهل را از دل تو علم برآرد بیخ خاک تاریک به خورشید شود رخشان