لغت نامه دهخدا
حلوق. [ ح ُ ] ( ع اِ ) ج ِ حَلق. ( دهار ) ( آنندراج ). رجوع به حلق شود.
- حلوق الارض؛ آب راهه های زمین و وادی ها و جاهای سنگ آن. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
حلوق. [ ح ُ ] ( ع اِ ) ج ِ حَلق. ( دهار ) ( آنندراج ). رجوع به حلق شود.
- حلوق الارض؛ آب راهه های زمین و وادی ها و جاهای سنگ آن. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
= حلق
( اسم ) جمع حلق گلوها حنجره ها خشکنایها.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بدين جهت پيامبر گرامى نام آن حضرت را حسين گذاشت. روز هفتم كه ولادت حسين كه فرارسيد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دو قوچ ابلق (سياه و سفيد) عقيقه (قربانى )كرد. يك ران گوسفند را با يك دينار اشرفى به قابله داد. و سر آن بزرگوار راتراشيد، آنگاه به وزن موى سرش نقره صدقه داد سپس سر حضرت را با حلوق خوشبونمود.(43)
💡 روز هفتم تولد حسن عليه السلام پيامبر صلى الله عليه و آله دو قوچ ابلق (سياه وسفيد) عقيقه (قربانى ) كرد، يك ران آن را با يك دينار طلا به قابله داد، و موى سر حسنرا تراشيد و به وزن آن صدقه داد و سپس سر نوزاد را با حلوق (38) خوشبو نمود،آنگاه به اسماء فرمود: ماليدن خون از كارهاى مردمان جاهليت است. (در جاهليت بر سرنوزاد اندكى خون مى ماليدند).(39)