لغت نامه دهخدا
حقیر داشتن. [ ح َ ت َ ] ( مص مرکب ) تحقیر. کوچک داشتن. محقر و خرد شمردن. اندک گرفتن. ازدراء. استحقار. ( تاج المصادر بیهقی ). اقتحام.( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ). خوار گرفتن. ازراء.
حقیر داشتن. [ ح َ ت َ ] ( مص مرکب ) تحقیر. کوچک داشتن. محقر و خرد شمردن. اندک گرفتن. ازدراء. استحقار. ( تاج المصادر بیهقی ). اقتحام.( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ). خوار گرفتن. ازراء.
کوچک داشتن محقر و خرد شمردن
💡 رویم جنید را پرسید از زهد گفت حقیر داشتن دنیا را و آثار او از دل ستردن.
💡 و گفت: فتوت حقیر داشتن نفس است و بزرگ داشتن حرمت مسلمانان.