لغت نامه دهخدا
حق حق. [ ح ِ ح ِ ] ( اِ صوت ) حکایت صوت هکه و سکسکه آنکه بسیار گریسته است. || آواز آب در شکم و در مشک آنگاه که بجنبانند. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
حق حق. [ ح ِ ح ِ ] ( اِ صوت ) حکایت صوت هکه و سکسکه آنکه بسیار گریسته است. || آواز آب در شکم و در مشک آنگاه که بجنبانند. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
حکایت صوت هکه و سکسکه آنکه بسیار گریسته است
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 منم در حق حق اندر من نموده ز خود با من بیان خود شنوده
💡 چون به باطن در جهان نبود وجودی غیر حق حق بود آن هم که در ظاهر به باطل میرود
💡 زینالعباد آن شیر حق منّتکش زنجیر حق حق پیر او اومیر حق با حق وجودش جمله ضم
💡 بود او ملک حق حق ملکت اوست ملیک مقتدر مالک بهر دوست
💡 شب مرغ حقم روز نمایند کبوتر پر کرده جهان را همه از حق حق و هوهو