حجامی

مترادف‌ها

حجام

لغت نامه دهخدا

حجامی. [ ح َج ْ جا ] ( حامص ) عمل حجام:
چون قدم از گنج تهی ساز کرد
کلبه حجامی خود باز کرد.نظامی.

فرهنگ فارسی

عمل حجام

جمله سازی با حجامی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 ایستاده به فرق خودکامی که سرش می سترد حجامی

💡 نقلست که گفت: اخلاص از حجامی آموختم وقتی به مکه بودم حجامی موی خواجه راست می‌کرد گفتم از برای خدای موی من توانی ستردن گفت: توانم و چشم بر آب کرد و خواجه را رها کرد تمام ناشده و گفت: برخیز که چون حدیث خدای آمد همه در باقی شد مرا بنشاند و بوسه بر سرم داد و مویم باز کرد پس کاغذی بمن داد در آنجا قراضهٔ چندو گفت: این را بحاجت خود صرف کن. با خود نیت کردم که اول فتوحی که مرا باشد بجای او مروت کنم بسی برنیآمد که از بصره سرة زر برسید پیش او بردم گفت: چیست گفت: نیت کرده بودم که هر فتوحی را که اول بتو دهم این آمده است گفت: ای مرد از خدای شرم نداری که مرا گفتی از برای خدای موی من باز کن پس مرا چیزی دهی کرا دیدی که از برای خدای کاری کرد و بر آن مزدی گرفت.

💡 در دوران قدیم، حجامی تنها وظیفه کوتاه کردن موی سر را نداشت، بلکه به عنوان پزشک نیز با استفاده از روش‌های سنتی، مردم را درمان می‌کرد.

💡 مرد مسن با دقت و مهارت بسیار زیاد، کار خود را به عنوان یک حجامی ماهر در محله انجام می‌داد و همه مردم او را احترام می‌گذاشتند.

💡 پس از ساعت‌ها انتظار در صف طولانی، بالاخره نوبت به او رسید تا برای اصلاح ظاهر خود به پیش خبره و باسابقه در حرفه حجامی برود.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران