جوح

لغت نامه دهخدا

جوح. [ ج َ] ( ع مص ) میل کردن از راه راست. || هلاک کردن. || از بیخ برکندن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). || ( اِ ) هندوانه. ( منتهی الارب ). خربوزه شامی. ( از اقرب الموارد ).
جوح. ( ع ص، اِ ) ج ِ اجوح، بمعنی فراخ از هر چیز. ( از اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ).

فرهنگ فارسی

جمع اجوح بمعنی فراخ از هر چیز

جمله سازی با جوح

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ای فتنه‌ی هر روحی، کیسه‌بُر هر جوحی دزدیده رباب از کف بوبکرِ ربابی را

💡 بعد سالی باز جوحی از محن رو به زن کرد و بگفت ای چست زن

💡 اندر آمد جوحی و گفت ای حریف ای وبالم در ربیع و در خریف

💡 چو شنیدم این بگفتم تو عجبتری و یا او که هزار جوحی این جا نکند به جز مریدی

💡 رفت جوحی چادر و روبند ساخت در میان آن زنان شد ناشناخت

هوابد یعنی چه؟
هوابد یعنی چه؟
زیستن یعنی چه؟
زیستن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز