جوانبخت

لغت نامه دهخدا

جوانبخت. [ ج َ ب َ ] ( ص مرکب ) دارای بخت جوان. خوشبخت. خوش اقبال. مقبل:
نخستین گفت کای شاه جوانبخت
بتو آراسته هم تاج و هم تخت.نظامی.قدح پر کن که من از دولت عشق
جوانبخت جهانم گرچه پیرم.حافظ.آن جوانبخت که میزد رقم خیر و قبول
بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد.حافظ.

فرهنگ عمید

خوشبخت، نیک بخت.

فرهنگ فارسی

خوشبخت، نیک بخت
دارای بخت جوان خوشبخت خوش اقبال

جمله سازی با جوانبخت

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نخل فتن از پای درافتاد چو برخاست این شاه جوانبخت به پیرایش بستان

💡 شهریارا توئی آنشاه جوانبخت که هرگز فلک پیر ندیدست چو تو شاه نشانی

💡 آن خداوند جوانبخت که در حضرت وی آسمان همچو زمین کوه چو که بازآمد

💡 چو خسروان جوانبخت صید گور کنند سپهر پیر ز بهرام گورش آید یاد

💡 دلشاد شاه، شاه جوانبخت کز شرف بر خاک درگهش نهد افراسیاب روی

فرای یعنی چه؟
فرای یعنی چه؟
رجل القوس یعنی چه؟
رجل القوس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز