جهانجو. [ ج َ ] ( نف مرکب ) جهان جوینده. جوینده عالم. طالب جهان. که در پی ِ گرفتن ِ جهان باشد. جهان گیر:
بدادش از آزادگان ده هزار
سواری جهانجوی و نیزه گذار.فردوسی.غره مشو بدانکه جهانت عزیز کرد
ای بس عزیزکرده خود را که کرد خوار
مار است این جهان جهانجوی مار گیر
از مارگیر مار برآرد همی دمار.عماره مروزی. || پادشاه بزرگ. سلطان کشورگشا:
جهانجوی بر تخت زرین نشست
بسر بر یکی تاج و گرزی بدست.فردوسی.چو خسرو زآن جهانجوی ستمگر
برآرد دست بازآید بر این در.نظامی.کیانی تاج را بی تاجور ماند
جهان را بر جهانجوی دگر ماند.نظامی.
۱. جوینده و طالب جهان.
۲. [مجاز] پادشاه بزرگ و کشورگشا.
اسم: جهان جو (پسر) (فارسی) (تلفظ: j.-ju) (فارسی: جهان جو) (انگلیسی: jahan-ju)
معنی: جوینده و طالب جهان، ( مجاز ) پادشاه بزرگ و کشور گشا، جوینده ی جهان، جوینده ی عالم، ( به مجاز ) پادشاه بزرگ و قدرتمند
💡 گهی در سراندیب و گه در سرند ز بند جهان جوی نگشاد بند
💡 نمودش نوازش جهان جوی شاه برو بر همی کرد خیره نگاه
💡 بیاورد خوان را بر او نهاد جهان جوی لب را به خوردن گشاد
💡 ولیکن مر آئینه از روی بود که نزدیک شاه جهان جوی بود
💡 چو فرزانه گو بد آنجا رسید جهان جوی طلخند را مرده دید
💡 بزد خیمه در پیش دریا کنار جهان جوی شیراوژن نامدار