جمند

لغت نامه دهخدا

جمند. [ ج َ م َ ] ( ص ) مردم کاهل و باطل و بی کار و مهمل را گویند، این لفظ را بر اسب گمراه و کاهل بیشتر اطلاق کنند و در اصل جایمند بوده بکثرت استعمال الف و یا افتاده جمند شده. ( برهان ). چمند. چمن.( حاشیه برهان چ معین از تعلیقات نوروزنامه 117 ).

فرهنگ عمید

۱. تنبل.
۲. بیکاره.
۳. اسب تنبل.

فرهنگ فارسی

مردم کاهل و باطل و بی کار و مهمل را گویند این لفظ را بر اسب گمراه و کاهل بیشتر اطلاق کنند و در اصل جایمنده بوه بکثرت استعمال الف و یا افتاده جمند شده.

دانشنامه آزاد فارسی

جَمَنْد
گردنه ای در استان مازندران، شهرستان نور. در ۲۳کیلومتری شرق شمالی بلده در کوهستان البرز مرکزی قرار دارد.

جمله سازی با جمند

💡 صبوحیان سحرخیز کنج خلوت عشق چه غم خورند چو شادی خوران جام جمند

💡 همه عین همند تا دانی همه جام جمند تا دانی

💡 اهل خرابات را خوار مبین کاین گروه مالک آب حیات صاحب جام جمند

💡 پیرو پیر مغان شو که نقوش قدمش دیده گر، باز نمایی همه چون جام جمند