جبز
لغت نامه دهخدا
جبز. [ ج َ ب َ ] ( ع مص ) فطیری شدن. بی نانخورش گردیدن. ( از منتهی الارب ): جبز الخبز؛ فطیری شد یا خشک و بی نانخورش گردید. ( منتهی الارب ).
جبز. [ ج ِ ] ( ع ص ) مرد بخیل. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || درشت. || لئیم. فرومایه. حقیر. || بددل. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || ( مص ) خوردن تمام طعام، ولی این کلمه را به این معنی هیچگاه ندیده ام. ( از دزی ).
فرهنگ فارسی
مرد بخیل
جمله سازی با جبز
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جبز ویلسون، یک امانتفروش اهل لندن، برای مشورت با شرلوک هلمز و دکتر واتسون به خانه آنها میآید. هم هلمز و هم واتسون هنگام بررسی این مشتری متوجه موهای قرمز او میشوند که رنگی شبیه به شعله آتش دارد. ویلسون به آنها میگوید که چند هفته قبل، دستیار جوانش، وینسنت اسپالدینگ، به او اصرار کرده تا به آگهی «انجمن موقرمزها» که کار پردرآمدی را فقط به متقاضیان مرد و موقرمز پیشنهاد کرده پاسخ بدهد. صبح روز بعد، ویلسون در صف طولانی مردان موقرمز منتظر مانده، با او مصاحبه شده و تنها متقاضیای بوده که استخدام شده، زیرا هیچیک از متقاضیان دیگر واجد شرایط نبودهاند؛ موهای قرمز آنها یا خیلی تیره یا خیلی روشن بوده و با رنگ شعلهمانند و منحصربهفرد موهای ویلسون تفاوت داشته است.