جان کشیدن

مترادف‌ها

مردن، جان دادن

متضادها

جان گرفتن، متولد شدن، زنده شدن

لغت نامه دهخدا

جان کشیدن. [ ک َ / ک ِ دَ ] ( مص مرکب ) مردن. ( بهار عجم ) ( آنندراج ). جان فدا کردن:
صدبار جان کشیدن از آن به که پیش خلق
یکبار کس نفس ز پی مدعا کشد.میرزا طاهر وحید ( از بهار عجم ).خوش آنکه نقل سازم لبهای می پرستش
جانی کشم بپایش جامی کشم ز دستش.ظهوری ترشیزی ( از ارمغان آصفی ).

جمله سازی با جان کشیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 زان‌جلوه هیچ ننمود آیینه جز مثالی نقاش را محال است تصویر جان کشیدن

💡 ضعیفم به جان وز ضعیفی چنانم که از سختی جان کشیدن به جانم

💡 بیمار پس از ساعت‌ها مبارزه سخت با بیماری سخت، در نهایت در میان گریه و زاری خانواده‌اش، با جان کشیدن از این دنیا رفت و آرام شد.

💡 افسوس که آن درخت کهن و بزرگ که سال‌ها سایه‌گستر بود، بر اثر خشکسالی شدید و کم‌آبی طولانی‌مدت، در نهایت در این فصل جان کشید.

💡 در آن فیلم تاریخی، صحنه جان کشیدن قهرمان داستان بسیار تکان‌دهنده و اثرگذار بود و باعث شد بسیاری از تماشاگران با احساسات خود درگیر شوند.

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران