جان داشتن

لغت نامه دهخدا

جان داشتن. [ت َ ] ( مص مرکب ) زنده بودن. حیات داشتن:
پسندی و همداستانی کنی
که جان داری و جانستانی کنی.فردوسی.رفتی که وفا نکرد عمرت
تا جان دارم وفات جویم.خاقانی.پائی که درنیاید روزی بسنگ عشقی
گوئیم جان ندارد تا دل نمی سپارد.سعدی.آن بهائم نتوان گفت که جانی دارد
که ندارد نظری با چو تو زیبا منظور.سعدی.

جمله سازی با جان داشتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 منت مالی بسی در گردنم داری ولیک حق جاهی خواهمت در گردن جان داشتن

💡 ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن مبحث تحقیق را در دفتر جان داشتن

💡 هر دم از روی ترقی بر کتاب عاشقی «جددوا ایمانکم» در دیدهٔ جان داشتن

💡 پیرگشتی و هنوزت نیست از رفتن خبر چیست این آخر نخواهی جاودان جان داشتن

💡 در که از بحر عطا خیزد صدف دل ساختن تیز کز شست قضا آید هدف جان داشتن

ص یعنی چه؟
ص یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز