جان بر لب رسید

مترادف‌ها

در دم مرگ، در آستانه مرگ

لغت نامه دهخدا

جان بر لب رسیدن. [ ب َ ل َ رَ / رِ دَ ] ( مص مرکب ) جان بلب رسیدن. جان بحلق رسیدن.جان بدهان رسیدن. کنایه از بی طاقت شدن:
مرا جان اینچنین بر لب رسیده
گدازانم چو شمع از آب دیده.نظامی.

جمله سازی با جان بر لب رسید

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 چون دلم خون گشت و جان بر لب رسید چاره جان داروی دل چون کنم

💡 ز شوقش چونکه جان بر لب رسیدی شدی و قصر او از دور دیدی

💡 گواهست آتش شوقی که دارم که جان بر لب رسید از انتظارم

💡 ز عشقت شب به بیداری به روز آرم شب تاری ببخش ار رحمتی داری که جان بر لب رسید ای جان

💡 پس از ساعت‌ها تلاش بی‌وقفه تیم امداد برای نجات آن کودک گرفتار در سیل، بالاخره زمانی توانستند او را پیدا کنند که جانش بر لب رسیده بود.

💡 وقتی بیمار با شدت تب و ضعف عمومی به اورژانس منتقل شد، پزشکان متوجه شدند که وضعیت او بسیار وخیم است و جانش بر لب رسیده است.

💡 در آن لحظات پر از اضطراب و ترس، همه امیدوار بودند که معجزه‌ای رخ دهد تا آن جوان که جانش بر لب رسیده بود، دوباره به زندگی بازگردد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران