تنگ چاره
مترادفها
درمانده، بیچاره
متضادها
گشایش، آسانی
لغت نامه دهخدا
تنگ چاره. [ ت َ رَ / رِ ] ( ص مرکب ) کسی که راههای چاره بر او مسدود و سخت مشکل باشد. درمانده. گرفتار سختیهای صعب و دشوار. که چاره بر او تنگ است:
ای بِرّ تو رسیده به هر تنگ چاره ای
از حال من ضعیف براندیش چاره ای.رودکی.رجوع به تنگ و دیگر ترکیبهای آن شود.
فرهنگ فارسی
کسیکه راههای چاره بر او مسدود و سخت مشکل باشد. درمانده.
جمله سازی با تنگ چاره
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 بر تو رسیده بهر دل تنگ چارهای از حال من ضعیف بیندیش چارهای