لغت نامه دهخدا
تنسس. [ ت َ ن َس ْ س ُ ] ( ع مص ) بوی نیکویی یافتن از کسی: تنسس منه خیراً. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). تنسس منه خیراً؛ تنسمه.
تنسس. [ ت َ ن َس ْ س ُ ] ( ع مص ) بوی نیکویی یافتن از کسی: تنسس منه خیراً. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). تنسس منه خیراً؛ تنسمه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تنسس پریش ۱٬۶۶۰٫۱۹ کیلومترمربع مساحت دارد.