لغت نامه دهخدا
تن فرسای. [ ت َ ف َ ] ( نف مرکب ) فرساینده تن. پایمال کننده تن. افسرده کننده تن. که تن فرسوده کند:
از عرقهای شور تن فرسای
چرک بر من نشسته سر تا پای.نظامی ( هفت پیکر چ وحید ص 206 ).
تن فرسای. [ ت َ ف َ ] ( نف مرکب ) فرساینده تن. پایمال کننده تن. افسرده کننده تن. که تن فرسوده کند:
از عرقهای شور تن فرسای
چرک بر من نشسته سر تا پای.نظامی ( هفت پیکر چ وحید ص 206 ).
فرساینده تن. پایمال کننده تن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دیرمانی داورا چندانکهگوید روزگار بر سر آمد مدت دوران تن فرسای من