تراشش
مترادفها
قالبگیری، شکل دادن، کندهکاری
لغت نامه دهخدا
تراشش. [ ت َ ش ِ ] ( اِمص ) تراشیدن. || ( اِ ) صورت حکاکی شده. || قطعه ای از حجاری. || تراشه هر چیز و ستردگی. ( ناظم الاطباء ):
سیم و سنگ است پیش دیده آنک
هر تراشش ز کلک او گهر است.خاقانی.
فرهنگ فارسی
تراشیدن یا صورت حکاکی شده یا قلعه از حجاری یا تراشه هر چیز و ستردگی.
جمله سازی با تراشش
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 سیم و سنگ است پیشِ دیدهٔ آنک هر تراشش ز کلکِ او گهر است
💡 چونک تراشیده شدهست او تمام رست از آن غم که تراشش بود
💡 سیم سنگ است پیش دیده از آنک هم تراشش زط کلک او گهر است
💡 هنرمند با دقت بسیار زیاد مشغول کار روی چوب بود و هر بار که تراشش را تغییر میداد، طرح نهایی اثر هنری او متفاوت به نظر میرسید.
💡 او پس از ساعتها کار مداوم، با دقت به تراشش نگاه کرد تا مطمئن شود که تمام خطوط و جزئیات طبق نقشه اصلی حک شدهاند.
💡 با توجه به مهارت بالای استادکار، هر بار که تراشش را با ابزارهای ظریف اصلاح میکرد، زیباییهای پنهان در آن قطعه چوبی نمایان میشد.