تختگه

لغت نامه دهخدا

تختگه. [ ت َ گ َه ْ ] ( اِ مرکب ) مخفف تختگاه. محل تخت شاهی:
چو شاه جهان ره بدان جام یافت
در آن تختگه لختی آرام یافت.خاقانی. || پایتخت:
سریری خبر یافت کآن تاجدار
بر آن تختگه کرد خواهد گذار.نظامی.رجوع به تختگاه شود.

جمله سازی با تختگه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تاج کرامت تراست از همه عالم به فرق تختگه خاک را صاحب فرمان تویی

💡 هوای نفس چو گردید زیردست ترا ز باد تختگه خویش چون سلیمان کن

💡 چو شاه جهان ره بدان جام یافت در آن تختگه لختی آرام یافت

💡 صبح چون شاه فلک بر تختگه مأوی کند حاجب مشرق حجاب نیلگون بالا کند

💡 یوسفی تختگه مصر دلم را بگرفت که ندارد خبر از درد زلیخائی من