تخت بخت

لغت نامه دهخدا

تخت بخت. [ ت َ ب َ ] ( اِ مرکب ) اقبال و دولت. ( ناظم الاطباء ).
- تخت بخت مملکت؛ حکومت و فرمانروایی: دختر بهمن اسفندیار که پیش از آمدن اسکندر بدان حدود بر، تخت بخت مملکت در تحت تصرف و فرمان او بود اساس و بنای آنرا فرمود. ( ترجمه محاسن اصفهان ص 16 ).

فرهنگ فارسی

اقبال و دولت. یا تخت بخت مملکت حکومت و فرمانروایی

جمله سازی با تخت بخت

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بردست شه ننشسته چو شاهی به تخت بخت زین پایه گشته شاهی مرغان مقررش

💡 شکر ایزد را که بوم ظلم را بشکست بال شاهباز آمد به تخت بخت شاد و تندرست

💡 به پشت پیل تخت بخت بنهاد چو زرین قلعه ای بر کوه فولاد

💡 باز بر تخت بخت کرد مقام باز در صدر ملک گشت مقیم

💡 یکی بی هنر خفته بر تخت بخت همی گل فشاند برو بر درخت

💡 قهر تو هر جا که نظر کرد سخت تختهٔ بازیچه شود تخت بخت

محکم کردن یعنی چه؟
محکم کردن یعنی چه؟
شنب غازان یعنی چه؟
شنب غازان یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز