لغت نامه دهخدا
بیهوده درای. [ دَ / دِ دَ ] ( نف مرکب ) بیهوده گوی. هرزه گوی. یافه گوی. ژاژخای:
گر رای بقا کنی در اینجای
بیهوده درای و سست رایی.ناصرخسرو.
بیهوده درای. [ دَ / دِ دَ ] ( نف مرکب ) بیهوده گوی. هرزه گوی. یافه گوی. ژاژخای:
گر رای بقا کنی در اینجای
بیهوده درای و سست رایی.ناصرخسرو.
بیهوده گوی. هرزه گوی. یافه گوی. ژاژ خای.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 می درآید چو جرس دشمن بیهوده درای نتوان ترک غمم گفت به بانگ جرسی
💡 گر رای بقا کنی در این جای بیهوده درای و سست رائی