بیخست

لغت نامه دهخدا

بیخست. [ ب َ / ب ِ خ َ / خ ُ ] ( ن مف مرخم ) بیخشت. پیخست. بی خوشت. از بن برکنده بود بیکبارگی. ( فرهنگ اسدی نخجوانی ) ( یادداشت بخط مؤلف ):
اف ز چونین حقیر بی هنر از عقل
جان ز تن آن خسیس بادا بیخست.غیاثی ( یادداشت بخط مؤلف ).رجوع به پیخست شود.

جمله سازی با بیخست

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 هر زمانم شاخ اندوهی ز دل سر بر زند خود نمیدانم چه بیخست این که در دل کاشتی

💡 تکرار چیست جلوه وحدانی بیخست و شاخ و برگ و گل و بارم

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران