بداصل

لغت نامه دهخدا

بداصل. [ ب َ اَ ] ( ص مرکب ) بدنژاد. فرومایه.( آنندراج ). بدذات. بشوتن. بدسرشت. پست نژاد. ( از ناظم الاطباء ). بدنسب. بدگوهر. بدگهر. بی گوهر. نانجیب. ( یادداشت مؤلف ). قَمْهَد. ( منتهی الارب ):
می آزاده پدید آرد از بداصل
فراوان هنر است اندرین نبید.رودکی.ز بداصل چشم بهی داشتن
بود خاک در دیده انباشتن.فردوسی.از مردم بداصل نخیزد هنر نیک
گویند نخستین سخن از نامه پازند
آنست که با مردم بداصل مپیوند.لبیبی.کافور نخیزد ز درختان سپیدار.منوچهری.کی گردد مه مردم بداصل بدعوی
کی گردد نو پیرهن کهنه به آهار.سنایی.مرد بداصل هست بدکردار
مطلب بوی نافه از مردار.مکتبی.

فرهنگ فارسی

بد نژاد فرومایه.

جمله سازی با بداصل

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بیست و نه پندم بیا بشنو تمام پیش بداصلان مکن هرگز مقام

💡 دولت بداصل ناکس همچو نخل مومی است صورتش خوب است اما معنیش هیچ است هیچ

💡 بدقلب و روسیاهی بداصل و دین‌تباهی هم ملعنت پناهی‌، هم مفسدت شعاری

💡 از مردم بداصل نخیزد هنر نیک کافور نخیزد ز درختان سپیدار

💡 می آزاده پدید آرد از بداصل فراوان هنرست اندرین نبید

جنده یعنی چه؟
جنده یعنی چه؟
رفیق یعنی چه؟
رفیق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز