بی یاور

لغت نامه دهخدا

بی یاور. [ وَ ] ( ص مرکب ) بی کمک. بی معین. بی مددکار:
دنیا خطر ندارد یک ذره
سوی خدای داور بی یاور.ناصرخسرو.در آن حیرت آباد بی یاوران
زدم قرعه بر نام نام آوران.نظامی.رجوع به یاور شود.

فرهنگ فارسی

بی کمک ٠ بی معین ٠ بی مددکار

جمله سازی با بی یاور

💡 تاجهانداری بی یاوری دولت نیست بادت اندر دو جهان حفظ الهی یاور

💡 بی‌منشی و مستوفی و بی‌کلک دبیری بی یاوری و یاری و مشار و مشیری

💡 داند که میان دو سفر بندۀ درویش بی یاوری شاه چه بیچاره بماند

💡 چو شد بی یاور و واحد برآن دوزخ دلان وارد زخونش گل بگل زاید زجنات مورد شد

💡 در جنوبش بفغان عصمت جان پرور او در شمالش به جزع عترت بی یاور او

💡 گفتش نظر نما و ببین زاده ی بتول در چنگ خصم بی کس و بی یاور اوفتاد

آجودان یعنی چه؟
آجودان یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز