بی مقدار

لغت نامه دهخدا

بی مقدار. [ م ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + مقدار ) بی وقار و سبکسر. ( آنندراج ). بی قدر و بی رتبه. بدون شرف و اعتبار. بدون قدرت. بی مایه و فقیر. ( ناظم الاطباء ):
نیاید آن نفع از ماه کآید از خورشید
اگرچه منفعت ماه نیز بی مقدار.بوحنیفه اسکافی.اگر خوارست و بی مقدار یمگان
مرا اینجا بسی عز است و مقدار.ناصرخسرو.و آن لبان کز وی برشگ آید عقیق آبدار
چون سفال بیهده بی آب و بی مقدار شد.سوزنی.و رجوع به مقدار شود.

فرهنگ فارسی

بی وقار و سبکسر. بی قدر و بی رتبه. بدون شرف و اعتبار. بدون قدرت. بی مایه و فقیر.

جمله سازی با بی مقدار

💡 صبحدم از آتش صهبا که شد گلگشت باغ هر قدر افروختی گردید بی مقدار گل

💡 بنفشه خار و چمن خشک و سبزه بی مقدار پریده رنگ ز گلهای یاسمن بی تو

💡 تویی که پیش تو آسان نمود و بی مقدار عُلُوِ همت تو کارهای عالی را

💡 دیگ را دود به سر رفت ز قهر جولی جوش می زد دلش از غصه آن بی مقدار

💡 برون کنندش از خانه چون سگ از مسجد خسیس مرتبت و خوار عرض و بی مقدار

یوج یعنی چه؟
یوج یعنی چه؟
باجی یعنی چه؟
باجی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز