بی مدار
مترادفها
بیپروا، بیملاحظه، بیمهابا
متضادها
با مدار، باانضباط، خوددار، حسابگر
لغت نامه دهخدا
بی مدار. [ م َ ] ( ص مرکب ) ( از:بی + مدار ) که مدار و نظم نداشته باشد:
ای مادر فرزندخوار
ای بی قرار ای بی مدار.ناصرخسرو.و رجوع به مدار شود.
فرهنگ فارسی
که مدار و نظم نداشته باشد
جمله سازی با بی مدار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بناگواری نزع و بناگزیری مرگ به بی مداری عمروبه بیوفایی یار
💡 مریز رنگ اقامت درین خراب آباد که خاک چون فلک بی مدار در گردست
💡 گر نکشی خویش را به عالم مستی مهلتی از دهر بی مدار نیابی
💡 بر همه عالم همی تابد به تایید خدای آفتاب بی زوال و آسمان بی مدار
💡 بیا و قاسم، از ین ملکت جهان بگذر که دار ملک جهان بی مدار خواهد بود
💡 مدارا کن که عالم بی مدار است به ناسازان، جهان ناسازگار است