بی عقلی

لغت نامه دهخدا

بی عقلی. [ ع َ ] ( حامص مرکب ) بی هوشی. بی شعوری. دیوانگی. جنون. ( ناظم الاطباء ). بی خردی. بی دانشی. حمق: گاو گفت یا آدم چرا می زنی ؟ اگر تو را عقل بودی از بهشت بیرون نکردند. بدین بی عقلی و بی حرمتی که تراست از بهشت بیرون کردند. ( قصص الانبیاء ص 23 ). رجوع به بی عقل شود.

فرهنگ فارسی

دیوانگی خلی بیخردی بیهوشی مقابل خردمندی بخردی.

جمله سازی با بی عقلی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به دست چون تو بی عقلی نباشد قیمتی دین را چو نابینا بود نخاس؛ برده کم بها باشد

💡 نرنجم نیک زینسان گفتن بد که بر بی عقلی زن حق مثل زد

💡 پشیمانم پشیمانم که بر خود بی‌جهت بستم ره لطف ز خود رائی و بی عقلی و نادانی

💡 ستم کردم به خود کاین نفس بدخو را خورش دادم ز بی عقلی، تمام عمر دشمن پرورش دادم

💡 قدر بی عقلی نمی دانند طفلان، حیف حیف ورنه از باران گل می شد تن دیوانه سرخ

کس شعر یعنی چه؟
کس شعر یعنی چه؟
روزنه یعنی چه؟
روزنه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز