لغت نامه دهخدا
بی ظرف. [ ظَ ]( ص مرکب ) ( از: بی + ظرف ) بدون ظرف خالص. بار بدون باردان. ظرف دررفته. || آنکه تحمل و گنجایش ندارد. ( ناظم الاطباء ). کم حوصله. رجوع به ظرف شود.
بی ظرف. [ ظَ ]( ص مرکب ) ( از: بی + ظرف ) بدون ظرف خالص. بار بدون باردان. ظرف دررفته. || آنکه تحمل و گنجایش ندارد. ( ناظم الاطباء ). کم حوصله. رجوع به ظرف شود.
بدون ظرف خالص ٠ بار بدون باردان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به پای خم نبرم دردسر چون بی ظرفان ز خون دل به می بی خمار ساخته ام
💡 کار هر بی ظرف نبود دل ز جان برداشتن زان لب میگون به تلخی می شود ساغر جدا
💡 می کشم حرمان من بی ظرف در بزم وصال شوق دل پیمانه ام را بر لب کوثر شکست
💡 این قدر طاقت به دل هرگز گمان من نبود شیشه بی ظرف جان سنگ هم می داشته است؟
💡 کار هر بی ظرف نبود عشق پنهان داشتن سهل کاری نیست اخگر در گریبان داشتن
💡 بساط عافیت ای عقل و هوش برچینید دگر «نظیری » بی ظرف یک دو جام کشید