بی سر و سامانی
مترادفها
بینظم، آشفته، بیمنظم، بیقرار
متضادها
منظم، با نظم، آراسته، با ترتیب
لغت نامه دهخدا
بی سر و سامانی. [ س َ رُ ] ( حامص مرکب ) حالت و کیفیت بی سر و سامان. بیخانمانی. آوارگی. پریشانی:
سر وسامانی از این بی سر و سامانی نیست.سعدی.
فرهنگ فارسی
کیفیت و حالت بی سرو سامان
جمله سازی با بی سر و سامانی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به کیش من ز سرانجام هر دو کون اولی تو گر پسند کنی بی سر و سامانی
💡 مایهٔ دکان جان درد دل است ای عزیز حاصل سودای عشق بی سر و سامانی است
💡 آخری نیست تمنای سر و سامان را سر و سامانی به از بی سر و سامانی نیست
💡 مو از سرم چو دود ز آتش هوا گرفت مجنون کجا به بی سر و سامانی من است؟
💡 رحمی ای عشق خدا را تو بحیرانی من که گذشته است زحد بی سر و سامانی من
💡 کیستند اهل جهان، بی سر و سامانی چند در ره سیل حوادث، ده ویرانی چند