لغت نامه دهخدا
بیدست. [ دَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + دست ) که دست ندارد.
مقطوع الید. مقطوع الیدین:
وز آن پس چنین گفت با رهنمای
که او را هم اکنون ز تن دست و پای
ببرّید تا او بخون کیان
چو بیدست باشد نبندد میان.فردوسی.|| ناتوان. غیرتوانا.
بیدست. [ دَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + دست ) که دست ندارد.
مقطوع الید. مقطوع الیدین:
وز آن پس چنین گفت با رهنمای
که او را هم اکنون ز تن دست و پای
ببرّید تا او بخون کیان
چو بیدست باشد نبندد میان.فردوسی.|| ناتوان. غیرتوانا.
که دست ندارد٠ مقطوع الید٠ مقطوع الیدین
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خواهی زبان تیغ شود مدح خوان تو شادی به قتل دشمن بی دست و پا مکن
💡 بی دست ما پیاله باده پیاده شد می در فکن پیاده او را سوار کن
💡 روا بود، که به بی دستی افتخار کند چو با تو آمده همدوش جعفر طیّار
💡 قطره ی بی دست و پایم من سلیم، اما چو سیل کاروان موج را صدبار در دریا زدم
💡 بر کوه و دشت جلوه من جای تنگ داشت چون سیل در محیط تو بی دست و پا شدم