لغت نامه دهخدا
بی دخل. [ دَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + دخل ) بی درآمد. ( ناظم الاطباء ). بی عایدی. که دخل ندارد. که درآمد ندارد. || که دخل و تصرفی در امری ندارد. غیردخیل در کارها. رجوع به دخل شود.
بی دخل. [ دَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + دخل ) بی درآمد. ( ناظم الاطباء ). بی عایدی. که دخل ندارد. که درآمد ندارد. || که دخل و تصرفی در امری ندارد. غیردخیل در کارها. رجوع به دخل شود.
بی در آمد. بی عایدی. که دخل ندارد. که در آمد ندارد. یا که دخل و تصرفی در امری ندارد. غیر دخیل در کارها.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 فرد حسابی از دل ما می توان گرفت بی دخل و خرج ترک تمنا شمرده است