بی خلاف

لغت نامه دهخدا

بی خلاف. [ خ ِ / خ َ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) درست. صحیح. بالاتفاق. به اتفاق. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). بی گفتگو. بی تردید. بی چون و چرا:
سفله فعل مار دارد بی خلاف
جهد کن تا روی سفله ننگری.بوشکور.هیولا را اگر وصفی کنی بیرون برد مقدور
که باشد بی خلاف آنگه ز فرد واحد و یکتا.ناصرخسرو.هرکه روزی بی رضایش چهره زیباش دید
بی خلاف از وی برآرد داغ بی صبری دمار.سنایی.ای بر سریر دولت و اقبال متکی
ممدوح بی خلافی و مخدوم بی شکی.سوزنی.جان بیمعنی درین تن بی خلاف
هست همچون تیغ چوبین در غلاف.مولوی.کانچه در کفه ای بیفزایی
به دگر بی خلاف درناید.سعدی.طریق معرفت این است بی خلاف ولی
بگوش عشق موافق نیاید این گفتار.سعدی.گر خلافی میان ایشان است
بی خلاف این سخن پریشان است.سعدی.

فرهنگ فارسی

درست ٠ صحیح ٠ بالاتفاق ٠ باتفاق ٠

جمله سازی با بی خلاف

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 همه هستی نهند رو بعدم بی خلافی نه بیش ماند و نه کم

💡 هست ما را پادشاهی بی خلاف در پس کوهی که هست آن کوه قاف

💡 جمله دیدم هرچه کردی بی خلاف من یقین دانم نباشد این گزاف

💡 مرغکان درگرد سرها بی خلاف میپریدند اندر آنجا بی مصاف

💡 نقطه دان جمع حقیقی بی خلاف جمع های مابقی جمع مضاف

💡 هرچه گوئی راست باشد بی خلاف روح روحانی توئی تو بی گزاف

آشفته یعنی چه؟
آشفته یعنی چه؟
دماغه یعنی چه؟
دماغه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز