بی جواب

لغت نامه دهخدا

بی جواب. [ج َ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) آنکه قابل جواب نباشد. ( آنندراج ). بی پاسخ و غیرمقبول. ( ناظم الاطباء ). سخن که نتوان آنرا جواب گفت. ( یادداشت بخط مؤلف ):
عین صواب و مسئله بی جواب.سعدی.خجالت میکشم از نامه های بی جواب خود
که بار خاطر آن رخنه دیوار میگردد.صائب ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

آنکه قابل جواب نباشد ٠ بی پاسخ و غیر مقبول ٠

جمله سازی با بی جواب

💡 گذار ایوان بپور ایران که قصر دیو است نه جای دیوان مرو غریوان بر خدیوان که ناله ات بی جواب گردید

💡 قاضی را نصیحت یاران یکدل پسند آمد و بر حسن رای قوم آفرین خواند و گفت: نظر عزیزان در مصلحت حال من عین صواب است و مسئله بی جواب ولیکن،

💡 رازها دارد دل من با لب جانبخش تو بی خطاب و بی تکلم بی جواب و بی سئوال

💡 چو احتیاج طلب می شود، نقاب طلب که از خدا نتوان کرد بی جواب طلب

💡 هر چه می کردی تو امشب بود کارم پیروی هر چه می گفتی زبان بی جوابی داشتم

💡 در بلندی ناله صائب ندارد کوتهی کوه تمکین تو می سازد صدا را بی جواب

اسرار کردن یعنی چه؟
اسرار کردن یعنی چه؟
ملس یعنی چه؟
ملس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز