بپا برخاستن
مترادفها
قیام کردن، شورش کردن
متضادها
نشستن، آرام گرفتن
لغت نامه دهخدا
بپا برخاستن.[ ب ِ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) برخاستن. بر پای ایستادن.
- بپا برخاستن برابر کسی؛ به احترام او قیام کردن:
پیش سائل چه ضرورست بپابرخیزند
از سر مال بتعظیم گدا برخیزند.صائب.|| پا گرفتن.
فرهنگ فارسی
برپای ایستادن
جمله سازی با بپا برخاستن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سرفرازی می فزاید آتش سوزنده را پیش پای هر خس و خاری بپا برخاستن