بغو
لغت نامه دهخدا
بغو. [ ب َغ ْوْ ] ( ع اِ ) شکوفه عُرْفُط و سَلَم. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ).
بغو. [ ب َغ ْوْ ] ( ع مص ) بتأمل نگریستن چیزی را یا کسی را. ( از ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ) ( از منتهی الارب ). نگریستن بچیزی که چگونه است. ( از اقرب الموارد ). || بغو بر کسی؛ جنایت کردن بر وی. ( از اقرب الموارد ). جرم و جنایت کردن. ( از مؤید الفضلاء ).
بغو. [ ب َ ] ( اِ ) به لغت زند، مغاک و زمین کنده. ( ناظم الاطباء ).
بغو. [ ب َ ] ( ع مص ) زن زناکار. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ).
جمله سازی با بغو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بزم برهم زدهای ای دل بر خشم به جوش چشم از جنگ بغو غالب از اعراض خموش