لغت نامه دهخدا
بسمل شده. [ ب ِ م ِش ُ دَ ] ( ن مف مرکب ) ذبح شده. کشته شده:
از مصحف روی تو به پیشانی پرخون
بسمل شده تیغ تو صد بسمله دارد.علی خراسانی ( از آنندراج ).
بسمل شده. [ ب ِ م ِش ُ دَ ] ( ن مف مرکب ) ذبح شده. کشته شده:
از مصحف روی تو به پیشانی پرخون
بسمل شده تیغ تو صد بسمله دارد.علی خراسانی ( از آنندراج ).
ذبح شده. کشته شده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نیم بسمل شده را خاصه به تیغ چو توئی جز نهادن سر تسلیم به بسمل چه علاج
💡 صید مژگان تو از زلف چه اندیشه کند مرغ بسمل شده، از دام فراغی دارد
💡 نیم بسمل شدهای فیض تمام از تو نیافت خنجر ناز تو بُرّاتر ازین میباید
💡 زخم کاریست صراحی و قدم برچینید نیم بسمل شده ای را سر پروازی هست
💡 بسمل شده ی تیغ تغافل نتوان بود او پرسش اگر کرد ز ما، مهر و وفا کرد
💡 ای سخت کمان ترک چه پرسی زدل زار بسمل شده ای رخنه اش اندر جگر افتاد