لغت نامه دهخدا
بزدوده. [ ب ِ زَ /زِ / زُ / ب ِزْ دو دَ / دِ ] ( ن مف ) ( از: ب + زدوده )زدوده شده. صیقلی شده. رجوع به بزدودن و زدودن شود.
بزدوده. [ ب ِ زَ /زِ / زُ / ب ِزْ دو دَ / دِ ] ( ن مف ) ( از: ب + زدوده )زدوده شده. صیقلی شده. رجوع به بزدودن و زدودن شود.
زدوده شده صیقلی شده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 عشق میسازد مصفا سینه را از زنک شرک زنک شرک سینهام زین صیقلی بزدوده شد
💡 همه آب آن چشمه روشن چو زنگ چو از آینه پاک بزدوده زنگ
💡 مرد آن باشد که بهر جلوه انوار حق کرد صیقل تا که مرآت دلش بزدوده شد
💡 گه بتدبیر که افزوده کند گنج غنی گه بتمهید که بزدوده کند رنج گدای
💡 نقش غیرش از خیال ما به کلی بردهاند بنگر این آیینهٔ روشن که چون بزدودهاند