لغت نامه دهخدا
برناهی. [ب َ / ب ُ ] ( حامص ) برنایی. جوانی. شباب:
نکوروئی نکوخوئی نکوطبعی نکوخواهی
ترا پرهیز پیران داده یزدان در به برناهی.فرخی.تا تو چون چرخ بر زمین گشتی
مملکت بازیافت برناهی.مسعودسعد.
برناهی. [ب َ / ب ُ ] ( حامص ) برنایی. جوانی. شباب:
نکوروئی نکوخوئی نکوطبعی نکوخواهی
ترا پرهیز پیران داده یزدان در به برناهی.فرخی.تا تو چون چرخ بر زمین گشتی
مملکت بازیافت برناهی.مسعودسعد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 همراه شدی تو با من و، یکسر شادی و نشاط و روز برناهی
💡 ندیده میوهای از شاخ نیکوییت وز غم شکوفهوار شدم پیر وقت برناهی