برفراشتن
مترادفها
پراکندن، افشاندن، پخش کردن
متضادها
جمع کردن، گرد آوردن، تا کردن
لغت نامه دهخدا
برفراشتن. [ ب َ ف َ ت َ ] ( مص مرکب ) برافراشتن. بلند کردن.
- برفراشتن به فلک؛ بسیار بلند و باشکوه ساختن:
مقصود کاخ و حجره و ایوان نگاشتن
کاشانه های سربفلک برفراشتن
آنست تا دمی بمراد دل اندر او
با دوستان یکدل دل شاد داشتن.؟- سر برفراشتن ایوان؛ بسیار بلند بردن و باشکوه کردن آن:
چو سیستان ز خلف ری ز رازیان بستد
وز اوج کیوان سر برفراشت ایوان را.ناصرخسرو.و رجوع به افراشتن شود.
فرهنگ فارسی
برافراشتن بلند کردن.
جمله سازی با برفراشتن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 مقصود کاخ و صفه و ایوان نگاشتن کاشانه های سر بفلک برفراشتن
💡 ترا به خاک زند هر چه را برافرازی به غیر رایت آهی که برفراشتنی است
💡 او سعی داشت با سخنان دلگرمکننده، تمام غم و اندوه را از چهره دوستانش برفراشتد و فضایی پر از امید و شادی در میان آنها ایجاد کند.
💡 شاعر با استفاده از کلمات زیبا، تمام خستگی و ملال را از ذهن خوانندگان برفراشت و آنها را به دنیایی از رویا و خیال برد.
💡 هدف اصلی این برنامه آموزشی، برفراشتن موانع ذهنی دانشآموزان و کمک به آنها برای یادگیری بهتر مفاهیم پیچیده علمی و ریاضی است.