لغت نامه دهخدا
برفتادن.[ ب َ ف ِ / ف ُ دَ ] ( مص مرکب ) برافتادن:
ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی
تا مدعی نبودی مجنون مبتلا را.سعدی.رجوع به افتادن و برافتادن شود.
برفتادن.[ ب َ ف ِ / ف ُ دَ ] ( مص مرکب ) برافتادن:
ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی
تا مدعی نبودی مجنون مبتلا را.سعدی.رجوع به افتادن و برافتادن شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز کار عشق و مستی برفتادن شرار خود به خاشاکی ندادن
💡 شعله را پرهیز از خاشاک چیست؟ برق را از برفتادن باک چیست؟