براح

لغت نامه دهخدا

براح. [ ب َ ] ( ع مص ) زایل شدن. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). دور شدن و نیست شدن. ( از آنندراج ). || از جای فراتر شدن. ( ترجمان علامه جرجانی، ترتیب عادل ) ( تاج المصادر بیهقی ). || سخت دشوار شدن. ( آنندراج ). || ( اِ ) زمین فراخ بی کشت و درخت. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( از آنندراج ). زمین فراخ و خالی. ( مهذب الاسماء ). || رای منکر و بد. ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ). || امر پیدا و آشکار. ( از اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ). || جنبش و زوال: لا براح؛ یعنی نیست جنبش و زوال. ( منتهی الارب ). لا براح؛ ای لا تحول. ( از اقرب الموارد ).
براح. [ ب َ ح ِ ] ( اِخ ) اسم آفتاب است. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). علم است آفتاب را. ( ناظم الاطباء ). مبنی علی الکسر، نامی است آفتاب را. ( مهذب الاسماء ).

جمله سازی با براح

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 براح الروح روحی! قرعینا و یا نفسی دعاک الجد عودی

💡 آنجا که لب و رخ تو آید حاجت نبود براح و ریحان

💡 یا ساقی اسقنی براح عجل فقد استضا صباحی

حروف الفبا یعنی چه؟
حروف الفبا یعنی چه؟
ملکا یعنی چه؟
ملکا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز