لغت نامه دهخدا
برافراخته. [ ب َ اَ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) برافراشته. بلندشده. نصب شده:
به ژرفی نگه کن که با یزدگرد
چه کرد این برافراخته هفت گرد.فردوسی.|| برکشیده. || بالیده. رجوع به افراخته شود.
برافراخته. [ ب َ اَ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) برافراشته. بلندشده. نصب شده:
به ژرفی نگه کن که با یزدگرد
چه کرد این برافراخته هفت گرد.فردوسی.|| برکشیده. || بالیده. رجوع به افراخته شود.
بر افراشته بلند شده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بسر چتر دولت بر افراخته هما بر سرش سایه انداخته
💡 بر افراخته طاقی از تیغ کوه که از دیدنش در دل آمد شکوه
💡 قانع شوی زحمله و بیرون شوی زحرب پرداخته مهم و بر افراخته لوا
💡 بسی گنبد از سنگ بُد ساخته به سنگین ستون ها بر افراخته
💡 چو هفتاد کشتی بر او ساخته همه بادبانها بر افراخته
💡 قد بر افراخته ساخته زیور حسن طره بر تافته یافته زیب جمال