لغت نامه دهخدا
بدیدار. [ ب َ ] ( ص ) پدیدار. رجوع به پدیدار شود.
بدیدار. [ ب َ ] ( ص ) پدیدار. رجوع به پدیدار شود.
پدیدار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بدیدار همایون تو ای فرزند شایسته کریم عادل و عالم جوانی یافت باز از سر
💡 چو شد ز اندازه سوز اشک آن ماه بدیدار خودش شد میزبان شاه
💡 نبیره علی و زاده پیمبر بود وزین حظیره بدیدار جد امجد رفت
💡 شرف و قیمت و قدر تو بفضل و هنرست نه بدیدار و بدینار و بسود وبزیان
💡 یار ما روی چو خورشید بعالم بنمود همه ذرات جهانند بدیدار عاشق