بد خوار

لغت نامه دهخدا

بدخوار. [ ب َ خوا / خا ] ( نف مرکب ) بدخوراک. ( ناظم الاطباء ). بدغذا. ( یادداشت مؤلف ). آنکه غذای بد خورد.
- بدخوار گردانیدن؛ بدخوراک کردن. اجداع؛ بدخوار گردانیدن مادر کودک را. ( منتهی الارب ).
بدخوار. [ ب َ خوا / خا ] ( ص مرکب ) مشکل. دشوار. سخت. ( یادداشت مؤلف ).
- بدخوار گشتن؛ دشوار و سخت شدن:
یکی کار بد خوار و دشوار گشت
ابا کرد کشورهمه یار گشت.فردوسی.

فرهنگ فارسی

مشکل دشوار.

جمله سازی با بد خوار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 همه شب همی خسته برداشتند چو بیگانه بد خوار بگذاشتند

داشاق یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
قورساق یعنی چه؟
قورساق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز