بد خدمت
لغت نامه دهخدا
بدخدمت. [ ب َ خ ِ م َ ] ( ص مرکب ) که خدمت وچاکری و بندگی او بد باشد. مقصر. قاصر:
چه بدخدمتی کردم آخر که اکنون
چو بدخدمتانم بصحرا نهادی ؟انوری ( دیوان چ مدرس رضوی ج 2 ص 735 ).
فرهنگ فارسی
که خدمت و چاکری و بندگی او بد باشد مقصر.
جمله سازی با بد خدمت
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 کدام نسبت بد خدمتی بمن باشد که با من از پی آن جرمت اعتنا نبود
💡 پادشاهی کو بداند نام نیک از نام بد خدمت سلطان کند بر پادشاهی اختیار
💡 حسود تهمت بد خدمتی نهاد مرا که شد ز درگه فرمان ده جهان بیزار
💡 ز نیکو خدمتان خاطر شود شاد نگردد بنده بد خدمت آزاد