اندر زمان

لغت نامه دهخدا

اندرزمان. [ اَ دَ زَ ] ( ق مرکب ) در همان زمان. درهمان دم. فوراً. بی درنگ. فی الفور. ( از یادداشتهای مؤلف ):
چوبیننده دیدارش از دور دید
هم اندرزمان زاو شود ناپدید.فردوسی.هم اندرزمان طوس را خواند شاه
بفرمود لشکر کشیدن براه.فردوسی.بدان تا فرستد هم اندرزمان
به مصر و به بربر چو باد دمان.فردوسی.زواره بیامد هم اندرزمان
بهومان سخن گفت از پهلوان.فردوسی.بگفت این و با گرز و تیر و کمان
سوی ببر جستن شد اندرزمان.( گرشاسبنامه ص 55 ).خواستم گفت خاکپای توام
عقلم اندرزمان نصیحت کرد.سعدی.

فرهنگ فارسی

در همان زمان. در همان دم فورا. بی درنگ.

جمله سازی با اندر زمان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مرا گفت چون دختر آمد پدید ببایستش اندر زمان سر برید

💡 قوی باشد اندر زمان تو الحق که گردد کسی اختیار زمانه

💡 بگفت این و پنهان شد اندر زمان جهان پهلو شد ز کارش نوان

💡 هم اندر زمان پاسخش کرد باز که ای شاه گردنکش رزمساز

💡 بر انگیزد اندر زمان باد را که بنشاند آن شور و فریاد را

💡 قول و فعلِ بی‌تناقض بایدت تا قبول اندر زمان بیش آیدت

چوخ یعنی چه؟
چوخ یعنی چه؟
نماز جمعه یعنی چه؟
نماز جمعه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز