افسانه گوی

لغت نامه دهخدا

افسانه گوی. [ اَ ن َ ] ( نف مرکب ) کنایه است از نقال وقصه گوی. ( انجمن آرای ناصری ). افسانه گو:
زر افتاد در دست افسانه گوی
بدررفت از آنجا چو زر تازه روی.سعدی ( بوستان ).مطرب و شطرنج باز و افسانه گوی راه ندهند. ( از مجالس سعدی ). رجوع به افسانه و افسانه پرداز و ترکیبات آن شود.

فرهنگ فارسی

کنایه از نقال و قصه گوی

جمله سازی با افسانه گوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هم‌چنان هر جزو جزوت ای فتی در تنت افسانه گوی نعمتی

💡 مگر افسانه گوی پندارد که چو او راوی روایاتم

امجق یعنی چه؟
امجق یعنی چه؟
هلر یعنی چه؟
هلر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز