لغت نامه دهخدا
ازمی. [ اَ زَ ] ( ص نسبی ) منسوب به ازم. و گروهی بدان نسبت دارند. رجوع به ازم و انساب سمعانی شود.
ازمی. [ اَ زَ ] ( ص نسبی ) منسوب به ازم. و گروهی بدان نسبت دارند. رجوع به ازم و انساب سمعانی شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گیتی نما چه حاجت؟ اگر جم بصیرتی آیینه یی به ازمی و جام زجاج نیست
💡 چه مجلس است و چه بزم اینکه ازمی توحید محیط قطره شد آنجا و قطره دریا شد
💡 قدح در حلق گل گشته شفق ریز شده گل چون قدح ازمی عرق ریز
💡 شعر رنگین و تر آشفته گرت میباید دفتر خویش بکن ازمی ناب آلوده
💡 لعلت ازمی خنده بر برگ گل سیراب زد شمع رویت شعله بر خورشید عالمتاب زد
💡 مرا جان تازه کن ازمی که از دستان شاه ری مجسم روح برانگشت این روح مجسم شد